صفحات ورزشي
هميشه
مورد علاقه من بود
و تمام صفحات
مورد علاقه پدرم
چنان با اشتياق تمام روزنامه را مي خواند
كه به گمانم هيچي به اون اندازه برايش لذت بخش نبود
حتي
خاراندن پشتش توسط من و برادرم
يادم مي ايد
از همان اول
هيچكي در خانه ما
علاقه اي هم به حل جدول نداشت
بعدها
برادرم علاقه مند شد كه ان هم زود از سرش افتاد
چند وقت بعد
پدر ديگر روزنامه نمي خريد
به اين نتيجه رسيده بود كه روزنامه ها
فقط به درد ضعيف كردن چشم مي خورن و زن هاي خانه دار
و
ما انقدر روزنامه باطله داشتيم كه به بقيه همسايه ها هم مي داديم
حالا
پدر به جايش
چرت مي زند و سريالهاي تلوزيوني نگاه مي كند
با عينك
و من
با خودم فكر مي كنم
ايا پدر از زندگيش راضي است
با عينك