هر وقت
دلش مي گرفت
چمدانش را بر مي داشت
و دوري مي زد
در چندتائي پياده رو
كه
مسافرخانه داشت كنارش
و باز مي گشت خانه.
كارمند يكي از ادارات دولتي بود
و از بچگي
هميشه تصورات خاص خودش را داشت درباره
زندگي
چمدان
خيار و بعضي چيزهاي ديگر
مثلا
هيچ وقت در زندگي حوصله پوست کردن خيار نداشت
با پوست می خورد