امروز
توی راه خونه
یکی از اون چراغ قرمزهای ۳ دقیقه ای
که همیشه قرمز می شد
وقتی
اتوبوس واحد می رسید بهش
سبز بود و ۳ دقیقه زودتر از همیشه
رسیدم خونه .
سر می کشم
بطری اب رو
و مثل همیشه چند قطره هم از کنار لبم
می ریزه روی زیرپوشم .
این دفعه
دقیقا
شکل ۲ تا لکه زیر هم
چند روزی میشه
که بازیگر محبوبم رو عوض کردم .
یه جورائی هنوز بهش عادت نکردم .
به نظرم
از همون اول هم
بیشتر به هانیه توسلی علاقه داشتم
و الکی این همه مدت
خیال می کردم
ترانه علی دوستی بازیگر محبوبمه .
از ۳ تا سوراخ روی نمکدون
۲ تاش گرفته بود
و فقط
نمک از یکیشون میومد بیرو ن .
تق تق
چندبار کوبوندمش زمین و ۲ تا سوراخ دیگه هم باز شد .
کجائی که ببینی
عزیزم
بالاخره یه روز
صبح زود از خواب بلند می شم و می رم ورزش
توی پارک سر کوچه .
و با یه دونه نون بربری برمی گردم خونه.
بعد
صورتم اصلاح می کنم و یه دوش اب گرم
و صبحانه
کره مربا با اون قسمتهای نرم نون بربری می خورم
در حالیکه موهام هنوز خیسه و خوش حالت و رادیو
یه موزیک لایت گذاشته
پشه ها
پشه های لعنتی .
انها
متخصصند توی پیدا کردن سوراخ های روی توری پنجره
تا بیائی به خودت بجنبی
جلوی چشمت
بازوهای لخت و سفید زنت را نیش می زنند
خوش خوراکها لعنتی .
و بعد به سراغ خودت می ایند
از هیچی نمی گذرند
پشه ها
پشه های لعنتی
اگر به زنها باشد
که کلی خمیر دندون هدر می رود .
همیشه .
باید مواظب بود و فراموش نکرد که
وقتی یک زن می گه
"خمیر دندون تموم شده"
تا
یک هفته دیگه هم میشه از اون خمیر دندون
خمیر بیرون کشید.
بهرحال طبیعیست
که انها با ان دستان ظریفشون
هیچ وقت از پس
خمیر دندونی که به نظر میاد تموم شده
برنمیان.
زنم وقتی از حموم میاد
بوی سیر نمیده .
منم وقتی از حموم میام
بوی تخم مرغ نمیدم .
اون از شامپو سیری استفاده می کنه
که بوی سیر نمیده .
من از شامپو تخم مرغی که بوی تخم مرغ نمیده .
از میون همه شیشه های کشک سمیه ای که توی یخچال بود
همیشه .
فقط توی یکیشون
کشک سمیه بود و ما همیشه گیج می شدیم
وقتی در یخچال را باز می کردیم.
شیشه های کشک سمیه ای که توش
مربا بود .
شیشه های کشک سمیه ای که توش
خیار شور بود .
شیشه های کشک سمیه ای که توش
رب گوجه
ترشی
رب انار بود
عادت مادر بود
که به جز کشک
همه چیز رو خودش توی خونه درست کنه و بریزه توی شیشه های خالی کشک سمیه .
ننه صداش می کردیم
هرچند که مادرم خیلی دوست داشت
مادر جون یا عزیز صداش کنیم
مادر مادرم بود
و از خیلی قبل تر از اینکه اصلا یادم بیاد
کلیه هاش از کار افتاده بود .
به قول مادرم
زن بدبختی بود
از اونائی که توی جوونی
زرت و زرت می زائیدن و یخ حوض رو میشکستن
تا کهنه های گهی بچه هاش رو بشورن .
اینقد لاغر بود که ادم می ترسید بغلش کنه .
به نظر خودم که
از همون موقع بود که از زنهای لاغر بدم متنفر شدم
و دلم خواست که زنم چاق باشه .
شکل چشماش و حالت موهاش هم اصلا یادم نیست
فقط یادمه
روبه روی یک پنکه می نشست و کنارش یک پارچ اب قرمز بود
با یخ
پنکهه هنوز هم سالمه و توی انباری ماست .
اخریها
بد دهن هم شده بود و به زمین و زمان فحش می داد
بیشتر از همه به شوهرش .
با اینکه پیرمرد بیچاره ۱۰ سال
هفته ای ۳ بار می بردش تهران برای دیالیز .
همان موقعها که افسریه
فقط یه چهار راه معمولی بوده .
بهرحال
هرچی که بود انگار به گذشته بر می گشت
ان موقع ها که پدر بزرگ قمار باز بود و هفته ها خانه نمی امد.
البته پیرمرد اهل خیانت و زن بازی نبود
مثل یک مرد فقط قمار می کرد که ان را هم یه روز توبه کرد و گذاشت کنار.
بعدها
بیمارستان شهر خودمان هم دستگاه دیالیز اورد
و چند وقت بعدش هم پیرزن مرد .
بعد از اون
پیرمرد چند سال تنها زندگی کرد و بعد به ۱۰۰۰ بدبختی زن گرفت
یک پیر دختر لاغر .
چند سال بعد هم سرطان گرفت و اون هم مرد .
هربار که از افسریه رد می شم
یادشون می افتم
و با خودم فکر می کنم
یعنی افسریه
واقعا روزی فقط یه چهار راه ساده بوده .
چند سالی می شه که
فقط سیگار ارزان قیمت می کشم
هرچند که
خلط اوره و طعم مزخرفی هم دارند .
ولی یک جورهائی
با مرام ترند به نظرم و دیرتر از پا درت میارن.
مثل انتخاب
یک زن زشت برای یک عمر زندگی مشترک .
فقط کافیست چند روز اول را دوام بیاری
بعضی وقتها
هیچی به اندازه
اتفاقی دیدن یکی از همکلاسیهای قدیمی که شاگرد اول کلاس بود
توی اتوبوس واحد
ادم رو اروم نمی کنه
وقتی که می بینی مثل خودت
زندگی ترتیب اون رو هم داده
و می ناله
خیابونها
پر از پرایدهای سفید قسطی.
پیاده رو ها
پر از ادمهائی که ثبت نام کردند
برای خریدن پرایدهای سفید قسطی.
بیابونهای دور شهر هم
پر از کارخانه هائی که شبانه روز تولید می کنند
پرایدهای سفید قسطی
تا به موقع برسد به دست ثبت نام کنندگان
پراید های سفید قسطی
همه چیز داشت خوب پیش می رفت .
یک سکته مغزی شدید در ۷۵ سالگی
و بعد تمام
ولی ناگهان
نمرد
فقط سمت راست بدنش فلج شد
و کنترل ادرارشم به کل از دست داد
حرف هم دیگه نمی توانست بزند .
افتاد
روی دست بچه هاش .
که روزی ۳ بار از این پهلو به اون پهلوش می کردن
تا دیرتر
زخم بستر بگیره
زنهای زیبا
همیشه حاضرند
این گوشه کنارها .
گوش به زنگ اینکه
فوتبالیست معروفی شوی
یا یک نویسنده متفاوت .
فوری
سرو کله شان پیدا می شود و عاشقت می شوند
ان وقت می شود
حتی
جلویشان اروغ زد
یا دست را ته ته توی دماغ کرد و نگران هیچی نبود .
بیشتر هم عاشقت می شوند
مرد
که به زنش نگاه می کرد
روزهای سخت تری می امد جلوی چشمهاش
بهرحال دیدن زنی که
پدرش مرده و ۳۲ روزی میشه که ابروش بر نداشته
همیشه
قابل تحمل تر است
از دیدن زنی که پدرش مرده و ۳۴ روزه که ابروش برنداشته
یا ۳۵
۳۶....
هنوز
کو تا ۴۰ ام
یک روز صبح
از خواب بلند می شویم
و می فهمیم
فهیمه رحیمی مرده
بعد
اهی می کشیم و خدابیامرزی می گوئیم
برای
معروف ترین فهیمه رحیمی دنیا
امشب قراره
اخرین قسمت سریال کانال ۳ پخش شه
یه ۴ ماهی میشه
که هرشب ساعت ۱۱ نگاش می کنم .
از فردا شب هم قراره
یه سریال جدید بذارن که
اینطور که گفتن ۲۰۰ قسمتی است
و برای تنوع
هر شب ساعت ۱۰.۴۵ پخش میشه .
می گه
منزل اقای ج .
می گم
نه خانوم و تلفن رو قطع می کنم .
صدای نازکی داشت
نازک تر از صدای زنم .
جون می داد واسه اینکه
شوهرش باشی
و زرت و زرت واست چائی دم کنه.
بخوری
و هی توی راه مستراح باشی
اونم با صدای نازکش مدام تاکید کنه
هربار
عزیزم یادت نره دستت رو صابون بزنی
من
به بستنی کاله
کره کاله
پنیر کاله
دوغ کاله
ماست کاله
و زن تهرانیم وفادارم .
یه جای خالی هم نمونده
روی طناب رخت
زنم
کلی لباس شسته با تاید
مثل همیشه
لباسهای زیرش رو هم پهن کرده زیر لباسهای دیگه .
۱ دونه استامینفون میندازم بالا و یک قلپ اب
روش.
هرچند که مي دونم
از این کوچولوی دوست داشتنی هم
وقتي گلوم درد مي كنه
کاری ساخته نیست .
مثل یه پدر قد كوتاه که پیر هم شده و ۱ ساعت طول میکشه چائی رو از استکان بریزه
توی نعلبکی.
دیگه نمیشه روش حساب کرد.
ولي خب پدره بالاخره
تیغ های یه بار مصرف
همیشه
هیجان انگیز تر بودن واسم
نسبت به این تیغ های با طول عمر زیاد .
با هرکدومشون
۲ بار صورتم می زنم
و بعد نگهشون می دارم و ۱ بار هم زیر بغلم می زنم
اونوقت میندازمشون دور
و یکی دیگه می خرم
باز
توی زندگیم
همیشه ۲ تا کار بوده که بیشتر از بقیه
بی استعداد بودم توشون
یکی
ارتباط با زنها و اون یکی دیگه
تف کردن .
اقا نشد واسه یک بار هم که شده
یه تف شیک بکنیم
همیشه
کش اومده روی لبهام .
یه تیکه غذا رفته بین دندونام
که هر کاری می کنم
در نمیاد
عینهو التماس کردن به زنی می مونه که دوسش داری
ولی اون
اینگار نه اینگار
لامصب
نمیشه هم بیخیال شد
دستهام
از اون جور دست هائیه که رگهای روش برجستن
با موهائی
کم پشت .
بدون استثنا
همه زنهای زندگیم بهم گفتن
دستات فوق العادن
رضا جان
من هم در جواب گفتم
همیشه
دستهای تو که قشنگتره عزیزم
تا حالا
۲ تا نوشابه خانواده و یه بسته سیگار خریدم
از سوپر مارکتی که تازگیها باز شده
سر کوچمون.
فردا هم قراره
یه خمیر دندون ازش بخرم
خیلی هم دلم می خواد یه بسته پنیر بخرم ازش
که فعلا نمیشه
خیلی مونده تا پنیرمون تموم شه
فکر کن
با همون کاردی که چند لحظه پیش
پیاز پوست شده باهاش
حواست نباشه و پنیر بمالی رو نون
دقیقا
لحظه ای که لقمه رو می خوای بذاری تو دهنت
و بوش می خوره به دماغ
اه چندش اوره .
می دونم
نشستیم با زنم
و خاطرات مشترکمون رو
وقتی که
اتوبوس های واحد هر ۱۵ دقیقه درمیون
توقف می کردن توی هر ایستگاه
مرور می کنیم .
از فردا قراره اتوبوس های واحد
هر ۱۰ دقیقه در میون
توقف کنن توی هر ایستگاه.