تبليغاتX
قورماغه اي روي تيفال
 

وقتی  که از سر کار بر می گشت خانه

اول

پیراهنش را عوض می کرد

بعد شلوار

در اخر  هم جورابش را در می اورد

یک بار

حواسش نبود و اول شلوارش را عوض کرد

ناگهان

احساس بهتری پیدا کرد به زندگی

از اون به بعد

اول

شلوارش را عوض می کرد

بعد پیراهن

و جوراب  هم که همیشه اخر بود

 

نوشته شده توسط wc در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |
 

یه چند تا تابلوی تبلیغاتی

مربوط به جارو دستی

و پیاز سرخ شده پاستوریزه

و بانک رفاه کارگران

جدیدا دیدم که خیلی خوشم اومده

قراره

یه روز با زنم برم و یکیشون رو بخرم

واسه

وسط هال خونمون

 کلا

خیلی تابلوهای تبلیغاتی های قشنگی  توی بازار اومده

یهو

با قیمتهای مناسب

که حیفه.

تا تموم نشده باید جنبید

 

نوشته شده توسط wc در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |


اوه

مرد

این همه مگس و پشه و سوسک کشتیم و فکر نکردیم

اون بدبختها هم شاید دلشون بخواد

از کهولت سن بمیرن

و امیدوار باشن تا اخرین لحظه

که همه چیز درست میشه

بالاخره 


نوشته شده توسط wc در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |
 

می توانست

بعد سیگار چائی بخورد

یا قبل سیگار

یا

بعد و قبل سیگار با هم

یا اصلا

سیگار نکشد و چائی بخورد

یا

سیگار بکشد و چائی نخورد

بهرحال

یک مرد  بود و همیشه گزینه های زیادی در زندگی داشت

برای انتخاب

 

نوشته شده توسط wc در سه شنبه سی ام تیر 1388 |
 

دست خود ادم نیست

بعضی وقتها  یک مرد 

فقط دلش می خواهد اعتماد کند

به چک های بانکی

به زنها

به  همه چیز

به خصوص دندانها

دندانهائی 

که

دوست دارد انقدر بفهمند که  نباید درد  بگیرند

سالم بمانند

و درک کنند

برای هر مردی روزهائی پیش می اید که دلش  می خواهد

مسواک نزند

و فقط اعتماد کند

به چک ها

زنها

دندانها

به همه چیز

 

نوشته شده توسط wc در سه شنبه سی ام تیر 1388 |
 

زن پسر خاله

یه زن زشته

زن پسر عمو

یه زن زشته

زن من هم

یه زن زشته

کلا

ما زنهامون

خانوادگی

همه زشتن و همه  هم از هم تعریف می کنن بابت حجب و حیا و شوهر دوستی

 

نوشته شده توسط wc در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |
 

تا وقتی که مرد زنده بود

زن

فقط کیف زنانه اش همیشه روی دوشش بود

مرد که مرد

خرج خانه و کیف زنانه با هم روی دوشش بود

تا اینکه دوباره شوهر کرد و وضع  به حالت عادی بر گشت

و شد زنی که

فقط

کیف زنانه اش همیشه  روی دوشش  است

و

با کیف پیر می شود

 

نوشته شده توسط wc در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |
 

از دهانش نمی افتاد

خدا را شکر 

در هر شرایطی

مثلا

وقتی فهمید داره کچل میشه در جوانی

یا

زنی که دوس داشت  قراره با یکی دیگه ازدواج کنه

 یا

وقتی که فهمید پسرش  معتاد شده

یا

پدر و مادر و بستگان نزدیکش که می مردن

پشت سر هم

از انواع و اقسام سکته ها و حوادث جاده های درون شهری و برون شهری

همچنان می گفت

خدا را شکر

 

انقدر گفت

که خدا دلش به رحم امد

و در پیری

نامش مشابه نام

یکی از هزاران برنده

جایزه حسابهای قرض الحسنه بانک شد

 

نوشته شده توسط wc در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |
 

پدر

یک در باز کن بود

با دستانی پشمالو

من هم

به زودی یک در باز کن می شوم

با دستانی پشمالو

و

کودکم هم اگر پسر بود

روزی

یک  در باز کن خواهد شد

با دستانی پشمالو

اگر هم دختر

زنی می شود که  با دستانی بدون مو

شیشه های کشک و خیار شور و نوشابه خانواده را

می برد برای شوهرش تا درشان را باز کند

که او هم

یک درباز کن است

با دستانی پشمالو

 

نوشته شده توسط wc در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 |
 

اسپری  ابی

مخصوص  کشتن سوسکهای حمام بود

و زرد

مخصوص سوسک های مستراح

قرمز هم

مخصوص سوسکهای دورگه 

و

مرد  که به شدت نگران بود

مدام

هشدارهای ایمنی روی اسپریها می امد جلوی چشمش.

خواب دیده بود

به جای ابی از زرد استفاده کرده بود

اشتباهی

 

با دهانی خشک از خواب پریده بود

و

هرچی زنش پرسید که خواب چی دیدی

چیزی نگفته بود

تا او هم نگران نشود

 

نوشته شده توسط wc در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |
 

دوست داشت براش شعر بنویسم

نوشتم

دوست داشت عاشقش بشم

شدم

دوست داشت شوهرش بشم

شدم

دوست داشت بگم دستپختش از مادرم بهتره

گفتم

بهرحال  این نه

یکی دیگه

بالاخره که باید

واسه یکی شعر می نوشتم و عاشقش می شدم و شوهرش می شدم و می گفتم که دستپختش از مادرم بهتره

مثل  چائیه توی لیوان  که می دونه خورده میشه

حالا می خواد

داغ

خورده بشه

یا فوتش کنن تا ولرم  بشه

بعد

خورده بشه

یا اینقد بمونه تا اینکه  خودش ولرم  بشه

و خورده بشه

 

نوشته شده توسط wc در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |
  

ما

شهروندان معمولی شهر بزرگی هستیم

که درخت دارد

خیابانی

و جائی هم که درخت است

کلاغی

گنجشکی

چیزی هم است که بنشیند رویش

تا یکی دیگه  هم به جز یه شهروند معمولی دیگه و موش و گربه

ببیند

که چه ارام و منطقی

می ایستیم منتظر تاکسی

سوار می شویم در تاکسی

پیاده می شویم از تاکسی

و  تلاش می کنیم برای رسیدن به رویاهایمان

هر روز

در حالیکه نگاه می کنیم به درختان خیابانی از پشت شیشه های تاکسی.

به صورت غریزی

ما  

عاشق جنس مخالف و شهروندتر شدن هستیم

 
نوشته شده توسط wc در جمعه بیست و ششم تیر 1388 |
 

پدرم می گوید

اینقدر خودت را اذیت نکن پسرم

مطمعن باش

که

تلاشهای شبانه روزی دانشمندان جواب می دهد

بالاخره

و انها ایدز را هم به سیگار ربط می دهند

سپس

اه با حسرتی می کشد

و ادامه می دهد

زمان جوانی ما

سرطان هم ربطی به سیگار نداشت پسر

حالا که فقط یک ایدز مونده

بعد هر دو منتظر می مانیم

مثل بقیه

که

تلاشهای شبانه روزی دانشمندان جواب  دهد

بالاخره

و انها ایدز را هم به سیگار ربط دهند

تا

ما خیالمان راحت شود

و به کارهایمان برسیم بدون هیچ مشغله فکری

 

نوشته شده توسط wc در جمعه بیست و ششم تیر 1388 |
 

قرار است به زودی تبدیل شوند

به یک زوج جوان

با پراید

از همانهائی که

مدام به هم یاداوری می کنند که مبادا فراموش کنند

کمربند ایمنی را

ببندن

و مرد بعضی وقتها زیر اواز می زند پشت فرمان

و زن کیف می کند از داشتن همچین مردی و پراید

 

خانوادها به توافق رسیده بودند

و یک پراید دست دوم هم نشان کرده بودند توی یک نمایشگاه ماشین 

 

نوشته شده توسط wc در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |
 

هندوانه هائی که پدر خرید

و سفید بود

هندوانه هائی که پدر نخرید

و قرمز بود

پدری که روزی خواهد مرد

و

مائی که  خواهیم  گریست با ریش 

برای مردی  که

هرچی هندوانه می گرفت سفید بود

 

نوشته شده توسط wc در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 |


مادر

لبخد مي زند به پدر كه سيگارش را در زير سيگاري خاموش مي كند

و پدر

لبخند مي زند به مادر كه زير سيگاري را در كيسه زباله خالي مي كند

و پدر و مادر با هم

لبخند مي زنند به پسر كه مرد شده و ديگر به تنهائي مي تواند كيسه زباله را تا دم در ببرد

و همه خانواده لبخند مي زنند

و بای بای می کنن از پشت پنجره

برای مامور زحمتكش شهرداري كه كيسه زباله ها را جمع مي كند از سطح شهر

با لبخند

چون با لبخند زیباتر دیده می شویم

همه

نوشته شده توسط wc در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 |

 

یه گوشه

زنش نشسته

 که داره  

شماره سریال روی قوطی خیار شورشون رو یادداشت می کنه

و

اون طرف تر

پسرش شماره سریال روی درب نوشابه خانواده ها رو

 

خودشم

نشسته پای تلوزیون

و از این کانال به اون کانال

دنبال این مسابقات تلفنی

که به برندگان خوش شانس یه ربع سکه بهار ازادی می دن

تا حالا

که برنده نشدن

ولی

مهم اینه که تمام سعیشون رو دارن می کنن و ناامید نیستن



نوشته شده توسط wc در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 |

كولري داره كه مي زندش روي دور كند

وقتي كه گرم ميشه هوا


وقتي هم كه خيلي گرم  مي شه

كولر رو مي زدنه

روي دور تند


دیگه

نهایتش اینه که باز گرمش باشه

که

خب تحمل می کنه

تا

عادت کنه

کلا

علاقه اي به پيچيدگي  نداره

خیلی راحت برخورد می کنه با مسائل


نوشته شده توسط wc در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 |
 

خودش

مثل یه پنالتی واضح  بود که داور نگرفت

یه عقده ای به تمام معنا توی زندگیش

ولی

همه سعیش رو کرد که پسرش  عقده ای نشه

تلاشهاش نتیجه داد

و

پسرش

مثل یه اوت دستی شد  که داور نگرفت

 کاریش نمیشه کرد

بهرحال

در بهترین حالت هم

 یه مرد

همیشه یه ذره عقده رو داره توی زندگیش

 

نوشته شده توسط wc در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 |

 

كلي گذشت

تا فهميد

اون پولهائي كه متصدي پمپ بنزين دستش گرفته مال خودش نيست


كلي ديگه كه گذشت

فهميد

اصلا مهم نيست

اون پولهائي كه متصدي پمپ بنزين دستش گرفته مال خودش نيست


ديگه وقتي به اينجا رسيد

خيليا  از رفقاي هم سن و سالش مرده بودن

اونائي هم كه زنده موندن

اكثرا چربي خون داشتن

و

به حماقتهايشان در

كودكي

نوجواني

جواني

ميانسالي

مي خنديدن

وقتي كه جمع مي شدن توي پارك از كله سحر تا بوق سگ


نوشته شده توسط wc در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 |
 

دیگه

نهایت هنجار شکنیش توی زندگی

که مربوطه به بچگیاش بود

قاطی کردن شامپوی ضد شوره باباش

با

شامپوی نرم کننده مادرش بود

که اونم

تا یه هفته استرس داشت که نکنه کچل بشه

خیلی هم دوست داشت

این نوشابه زردها رو

با این نوشابه سیاه ها قاطی کنه

که هیچ وقت جرئتش رو نکرد

الانم که یه پدر شده

و

کاملا به هنجار زندگی می کنه

بعضی وقتها

با غذاش نوشابه زرد می خوره

بعضی وقتها هم سیاه

 

نوشته شده توسط wc در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 |

 

زندگیش پر بود

از

قسط هاي بانك

و

اتوبوس هاي واحدي كه هميشه بايد سرپا وايميستاد توش


هر وقت هم يه صندلي خالي پيدا مي كرد

زرتي

يه پيرمرد سوار مي شد و مجبور بود كه جاش رو بده به اون

ولي

در مجموع  مرد  زیاد بدبختي نبود

خیلی راحت

می تونست بدبخت تر از این حرفها هم باشه

مثلا

اگه تیم محبوبش برزيل نبود


یا

در انتخابات سياسي زندگيش

جز اقلیتها می شد
و

رئيس جمهور و اعضاي مجلس هميشه از حزيي نبودن

كه او بهش راي مي داد


نوشته شده توسط wc در شنبه بیستم تیر 1388 |
 

گرسنش  که میشه

شجریان گوش می ده با صدای بلند

سیر که میشه

خب چه بهتر

شجریان گوش می ده با صدای بلند

البته

بشتر عمرش رو تا حالا

نه گرسنه بود و نه سير

كه اون موقع هم

شجریان گوش می ده با صدای بلند

کلا

همیشه شجریان گوش می ده با صدای بلند


نوشته شده توسط wc در جمعه نوزدهم تیر 1388 |

 

دیروز

مردی که اولین مبل خانه مان را ساخته بود

سکته کرد و مرد

خدابیامرز

از اشنایان قدیمی بود


انها یک دست مبل 6 نفره بودن 

و

ما در  هال گذاشته بودیمشان

و

بقیه اتاقها

همچنان سنتی مانده بود

با  پشتی

بدون مبل

و

ما دچار دوگانگیه   زیادی می شدیم همیشه

وقتی از

اتاقهای دیگه وارد هال  خانه می شدیم

و بلعکس


نوشته شده توسط wc در جمعه نوزدهم تیر 1388 |

 

بچه که بودم

یه عمو داشتم    که   همه خانواده معتقد بودن 

ادم خاصیه


توی فامیلمون

فقط اون بود که مستراح خونش سیفون داشت


و من

از  همون موقع

احساس خاصی پیدا کردم  نسبت به یه  سیفون

هم

می ترسیدم و هم دوس داشتم صداش رو


یهو نمی دونم چی شد

که

خیلیا سرمایه گذاری کردن برای  تولید سیفون

و

کارخونه های زیادی درست شد

اینقدر سیفون تولید شد

که

هرکی رو می دیدی

واسه مستراح خونش سیفون خریده بود

و

هیچکی  دیگه   نمی تونست به این راحتیها  متفاوت باشه


 

نوشته شده توسط wc در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 |


من و یکی از دوستام

2 تا  طبقه متوسطی شهرستاني بودیم

كه 

دلمون مي خواست

 2 تا  طبقه متوسطی تهرانی بشیم

من

تنبلی کردم و نتونستم

ولی رفیقم

بعد از سالها تلاش و شب بیداری

بالاخره تونست

یه طبقه متوسطی تهرانی بشه

 

کلا

من همیشه احساس شرمندگی می کنم

نسبت کشورم

از اینکه   نتونستم

یه طبقه متوسطی تهرانی باشم

 

نوشته شده توسط wc در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 |

 

می گه

دلم گرفته و حس می کنم دنیا یه قفسه برام و از این حرفها

بعدش

اه می کشه

و

من

فکر می کنم با خودم

حق داره طفلک

یه زن چه دلخوشی ای می تونه داشته باشه

وقتی دل نگرانیهائی در ارتباط با حقوق بشر  داره

دیگه نهایتش یه مرده که در بهترین حالت صورتش رو اصلاح می کنه

منظم


در مجموع

این جور وقتها یه مرد خوشبختتره

میشه یه زنی رو که دوس داری

در انواع و اقسام طرح ها و رنگ های مختلف

مو

لباس

ناخن

ابرو

و چندتا چیز دیگه تصور کرد

و مطمعن بود که یه زن  ریش در نمیاره


تا روزی که

برطرف بشه نگرانی های ادم در ارتباط با حقوق بشر و این حرفها


نوشته شده توسط wc در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 |

 

تفاوت كه زياد كرده بود

مثلا

شلوار پارچه اي مي پوشيد و كفش مردونه

عطسه كه مي كرد

جلوي دهنش رو مي گرفت ديگه

و

هروقت هم كه اروغ مي خواست بزنه

يا بيصداش مي كرد يا تندي مي رفت مستراح

اونجا

اروغ مي زد

از همه مهمتر اين بود كه قبل ازدواج

با دست و پاش باز مي كرد اين درهاي شيشه اي كه روش نوشته بودن

لطفا فشار دهيد

بعد ازدواج

علاوه بر اونا با شكم گندش هم مي تونست بازشون  كنه


خوب ساخته بود بهش زن و زندگي مشترك


نوشته شده توسط wc در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 |
 

نزدیکیهای شهرمون

یه کوه بود

که

تقی که به توقی می خورد

هرکی

دست زن و بچش رو می گرفت و می رفتن بالاش

و اونجا اش می خوردن دور هم

این اخریها

جهت رفاه حال مردم

یه جاده اسفالته کشیده بودن تا نوکش

مستراح هم نداشت اون بالاش

هرکی یه گوشه کارش رو می کرد


کلا

کوه بدبختی بود

توقعاتی که از یه کوه می رفت رو براورده نمی کرد

اگه یه مرد بود

به احتمال زیاد معتاد می شد

و جسدش رو  توی جوب اب پیدا می کردن

مامورای زحمتکش شهرداری

با یه بسته سیگار ارزون قیمت

توی جیبشون


نوشته شده توسط wc در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 |


چوب کبریتها

معمولا من  رو یاد چینی ها میندازن

مادر بزرگم اون موقعها که اوشین می دید

معتقد بود اینا

اصلا زن و مردشون  هم معلوم نیست

چه برسه به....

مثل

یه چوب کبریت

که همیشه

مثل یه چوب کبریت دیگست

و

باهاشون  اجاق گاز  روشن می کنییم

یا

سیگار

یا

چوب کبریتهائی که باهاشون

دندان تمیز می کنیم

یادمم  میاد

اون موقع ها

پدرم همیشه به مادرم می گفت

اون چوب کبریتهائی که باهاشون اجاق روشن می کنی رو دور ننداز 

با همونا دندوناش رو تمیز می کرد

البته

از اون دسته ادمهای حامی محیط زیست نبود

که

خیلی دلشون  واسه اون همه درختی که چوب کبریت می شن می سوزه

خیلی

حواسش   به دخل و خرج خانواده بود

و اینکه

اونم اوشین رو دوس داشت



نوشته شده توسط wc در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |
 
مطالب قدیمی‌تر