|
من از چاه مستراح خانه ام برايتان مي سرايم
|
شبيه
يه زن و شوهر
بعد از 12 سال زندگیه مشترک
شدن
اون
و شيردستشوئي خونش
خیلی وقته مشکل داره
وقتی بازش می کنه
ابی ازش بیرون نمیادچند دور که می چرخونیش
یهو
با فشار زیاد اب می زنه بیرون
اون اولها اذیتش می کرد
حالا دیگه
جفتشون به هم عادت کردن یه جورائی
ان اولها که چیزی حالیمان نبود
فوتبال بازی می کردیم
توی کوچه
و فحش می دادیم به هم
یواش
یواش
فحشهایمان جور دیگر شد
و فهمیدیم
که وقت زن گرفتن است و گوش دادن به رادیوهای بیگانه
پس
زن گرفتیم
و گوش می دادیم به رادیوهای بیگانه
که می گفتند
ما جائی زندگی می کنیم به نام خاورمیانه
و
در خاور میانه بیشتر مردم وقتی عصبانی می شوند از هم
به جای فحش
بمب می ترکانند
انها
هدفشان این بود که به ما بیاموزند
به جای بمب ترکاندن
فحش بدهیم به هم و چند تا چیز دیگه
البته
قبول دارم
در خاورمیانه یه مقدار بیشتر از استانداردهای جهانی بمب می ترکد
ولی
ما در کنارش فحش هم زیاد می دادیم به هم
که انها
به خاطر منافع خودشون اصلا توجهی به این موضوع نداشتن
هر بار که به گوجه فکر می کرد
یاد یه گوجه بدبخت میفتاد که قراره رب بشه
توی اون درجه حرارت بالا
حالا چند وقته
سعی کنه قشنگتر به دنیا نگاه کنه
مثلا
به گوجه ای فکرمی کنه که سالاد شده و یه زن خوشگل داره می خوردش
توی یه رستوران شیک
البته بعضی وقتها هم كه تنهاست
هوس کرده که
به یه گوجه ای فکر کنه که به خاطر ازادی و حقوق بشر
یکی می زنه
توی صورت یه سیاستمدار
ولی بنا به دلایلی خاص
هنوز فکری نکرده
توی بهار
شبیه گلهای بهارین
و توی تابستان
شبیه یک قاچ هندوانه خنک
توی پائیز
تا حالا عاشق نشده
بیشتر سیاسی می نویسه
و زمستان هم
شبیه یک لیوان چای داغن
زنهائی که عاشقشون می شد
دوستاش معتقد بودن
خدا
خر رو میشناسه که بهش شاخ نمی ده
نه قیافه درست حسابی داشت
و
نه شعراش
شعر
زرت و زرت عاشق می شد
خواهر بود
برای برادرش
و دختر عمو
برای چند تا پسر عمو
و
دختر همسایه
خاله
عابری پیاده
برای خیلی های دیگه
و دوست ندا
با این همه
هنوز 25 سالش هم نشده بود
با یک جفت چشم مشکی
و موهائی لخت
که تنها بادی که در میانشان وزیده بود
باد کولر خانه شان بود
مثل
خیلی های دیگه
از اونائی هم بود که فکر می کرد
کولر گازی با گاز کار می کنه
وقتی هم که فهمید
انگار نه انگار
فقط
از اونائی شد که می دانست
کولر گازی با گاز کار نمی کنه
همین
یک خال مو هم ندارد
پاهای زنش
البته زن ها
هميشه راز و رمزهای مخصوص خود را دارند
كه به هيچ مردي نمي گويند
پاهای خودش ولی
پشمالو
انقدر مو دارد که نگران نباشد تا اخر عمر
وقتی که خواب می رن
یک مو ازشان می کنه
بهرحال
روشیست که همیشه جواب داده
مثل
گاز زدن یه باتری خالی
که دوباره راش میندازه
صفحات ورزشي
هميشه
مورد علاقه من بود
و تمام صفحات
مورد علاقه پدرم
چنان با اشتياق تمام روزنامه را مي خواند
كه به گمانم هيچي به اون اندازه برايش لذت بخش نبود
حتي
خاراندن پشتش توسط من و برادرم
يادم مي ايد
از همان اول
هيچكي در خانه ما
علاقه اي هم به حل جدول نداشت
بعدها
برادرم علاقه مند شد كه ان هم زود از سرش افتاد
چند وقت بعد
پدر ديگر روزنامه نمي خريد
به اين نتيجه رسيده بود كه روزنامه ها
فقط به درد ضعيف كردن چشم مي خورن و زن هاي خانه دار
و
ما انقدر روزنامه باطله داشتيم كه به بقيه همسايه ها هم مي داديم
حالا
پدر به جايش
چرت مي زند و سريالهاي تلوزيوني نگاه مي كند
با عينك
و من
با خودم فكر مي كنم
ايا پدر از زندگيش راضي است
با عينك
به نظر من
خیلی چیزها نسبت به خیلی چیزها
به مراتب بهتره
مثلا
سیاست
هرجور هم که می خواد باشه
نسبت به
زنی که به جای دامن
شلوار پاش می کنه
حالا می خواد
دهنش بوی بد نده
دستپختش فوق العاده باشه و چشماش خمار
شبها هم خور و پف نکنه
فرقی نمی کنه
اصلا
هیچی
بدتر از زنی که به جاي دامن
شلوار می پوشه نیست
حتی سیاست
اه
کفشهای سفید ادیداس
شلوارهای جین ابی
پیراهنها
و تیشرت های رنگ روشن
چقدر
واضح دیده می شود
قطره
قطره
خون دماغ های
قلمی
گنده
نوک بالا
نوک پائین
جوانان سرزمین من
روی شما ها
بهرحال
اينجا اب و هوا گرم و خشك است
و
دماغی هم که زیر افتاب خون نیاید هم مطمعننا یک دماغ سالم نیست
پدر نگران نبود
پسر نگران نبود
دائی
عمو
خاله
مرد همسایه
مجری اخبار ساعت ۲۱ که هیچ وقت نگران نیست
حتی امروز
و
مادر هم
علاوه بر اينكه نگران نبود مردد هم نبود كه واسه شام
كوكو سبزي بپزه يا كوكو سيب زميني
يه خورده از ناهار همیشه می موند
واسه شام
البته
این شعر برای چند روز پیش بود
همین
همچين مي گه مادر جان به مادر زنش
و باهاش درددل مي كنه
كه ادم خيال مي كنه از زير بوته در امده
شك ندارم كه
اگه يه وقت
مادرش و زنش نیاز به کلیه داشته باشن
کلیه اش رو به زنش بده
اين به كنار
يه بار نشده تا حالا به زنش بگه روي صندلي عقب بشين
تا مادرش كنارش بشينه توي ماشين
زن بيچاره
هيچ وقت به روي خودش نمياره
هيچي
به نظر خودش شانس نداشته توي زندگيش
كه دختراش همه ذليل شوهراشون شدن و پسراش هم ....
مثل مردی که
وقتی
يهو فهميده خمير دندون تموم شده
بدون خمير دندون مسواك می زنه
يا
صابون نبوده
با مايع ظرفشوئي دستش می شوره
ولي
هميشه اينقد پول داشته كه فرداش بره
هم خمير دندون بخرم و هم صابون
مثل مردی که
بعضی شبها
تشنه
خیره می شه به ردیف بطریهای خالی اب در یخچال
و اه می کشه
و بر می گرده کنار زنش که خوابیده
و فکر می کنه به ساعت ۷
و صبحانه
که باز هم نان و پنیره
دقیقا
مثل مردی که
نسل اندر نسل طبقه متوسطیه
و
ريشش رو توي حموم مي تراشه
زير دوش
من امروز
از نزدیک یه زن دیدم
که می دوید در خیابان
اعتراف می کنم که تعجب کردم
چون تا حالا
هرچی زن دیده بودم در حال دویدن
در واقع داشته تند راه می رفته
ولی
اون واقعا می دوید
فرقی نداره
زمستون و تابستون
پتو رو می کشه روی سرش
و
فقط انگشتای پاش رو می زاره بیرون باشه
تا صبح
شوهرش ولی معمولیه
سرد باشه پتو میندازه رو خودش
گرم هم که بود
خب پتو نمیندازه
اهل تخت خواب و لباس خواب مخصوص و چراغ خواب با نور ملایم قرمز
و این قرتی بازیها هم نیستن
جفتشون
روی زمین می خوابن
و
چراغ خوابشون
لامپ اشپزخونست که می زارن روشن بمونه تا صبح
اگه هم که خونه نباشن شبها
مهتابی توی پذیرائی رو روشن می ذارن
یه وقت دزد نیاد
البته خودش
قبل اینکه بیاد خونه شوهر
از خانواده ای بود که یه لامپ و یه مهتابی رو با هم روشن می ذاشتن
وقتی شبها خونه نبودن
ازدواج که کرد
شوهرش گفت که دیگه لامپ لازم نیست
همون مهتابی بسه
چشم و گوش و لب و دهنش
به ترتیب
به خاله و مادر و مادربزرگ و دائیش
رفته بود
فقط مونده بود دماغش
که البته
یه جورائی به نظر می رسید چند سال بعد
شاید
شبیهه دماغ عمه اش بشه
ولی هیچی قطعی نبود
اخرش هم
معلوم نشد دماغش به کی رفته
چون
سرطان خون گرفت و در ۶ سالگی مرد
در مجموع
از اون بچه های سرطانی خوشگل و ناز نبود
که ادم خیلی دلش واسشون می سوزه
هر روز
اخرین اخبار علمی رو تعقب می کنه
و خدا خدا می کنه دانشمندها
ژنی
منی
چیزی پیدا کردن
که بشه باهاش کاری کرد
يكي جاي يكي ديگه بره مستراح
از بچگي
سختش بود بره مستراح
خیلی پولداره
اونقدر که
وقتی بچش می گه ادامس می خوام
واسش
یه کامیون ادامس می خره
و
خدمتکارهاش
تقريبا
همه کارهاش انجام می دن
جز
خوابیدن کنار زنش
و
مستراح رفتن
با یه حساب سر انگشتی
بیش از ۷۰۰۰ بار
در طول زندگی زناشوئیش تف زده به بقل قابلمه
و
برنج دم کرده
مهمان که دارند
نصف
تایلندی
نصف
طارم
وقتی هم که مهمان ندارند
قابلمه را پر می کنه از برنج تایلندی
در تمام این سالها هم
نشده واسه یک بار
یه قابلمه پر از برنج طارم اصل دم کنه
1 ليوان داره
مخصوص خودش
كه هر روز باهاش شیر مي خوره
و
2 تا بچه
كه هر 2 تاشون خيلي مفيدن واسه جامعه
از سيگار هم متنفره
زنش هم كه
هميشه يار و همراهش بوده در تمام مراحل زندگي
و غذاهاي كم روغن و كم نمك واسش مي پزه
خودش و اطرافیانش معتقدند
توانائی این رو داره
كه از كهولت سن بميره
بهر حال
مدارك مستدل نشان مي داد كه
فرداي
ان روزي كه بازنشست شد
۳ شنبه بود
مرد بيچاره
يه عمر
راجع به خودش اشتباه فكر كرده بود
هميشه فكر مي كرد
از اون دسته مردهائي است
كه ۱ شنبه بازنشسته مي شن
گاهی سیب زمینی خرد می کنیم
با
کارد اشپزخونه
گاهی گوجه
پیاز
سبزی و...
گاهی هم گوشت مرغی
گاوی
گوسفندی
با
کارد اشپزخونه
کلا
کارهای بدی نمی کنیم
من و زنم
مسالمت امیز زندگی می کنم
در کنار
کارد اشپزخونه
هروقت هم که دستمان برید
چسب می زنیم و منتظر می مانیم تا خوب بشه
زنم
واسه خیلی چیزها دلش می سوزه
از جمله
هویج
اون می گه
این طفلکی ها ی نارنجی مگه چه گناهی دارند
که
هیچکی میوه حسابشون نمی کنه
اونوقت اون خیارهای سبز احمق رو...
به نظر اون
زنها هم شبیه هویجها هستن
و
فقط بايد يك زن بود تا فهميد هويج بودن يعني چي
هیچ وقت هم
در این رابطه توضیح بیشتری نمی ده
همه چیز از اونجا شروع شد
که
مسافر بغليم
دستش کرد توی دماغش و نگه داشت
اونوقت من هم
و
یواش
یواش
همه مسافرهای مترو
بعد
رفتیم توی خیابون
دست توی دماغ
چندتا پلیس هم به ما پیوستن
حتی بین ما
چندتا زن هم بودن
که بعضی هاشون مادر و خواهر بعضی های دیگه بودن
اونوقت
رفتیم سمت دفتر رئیس جمهور
اون هم از ما حمایت کرد و دستش کرد توی دماغش
ولي فكر كنم
مادر رئيس جمهور خيلي سختگيري مي كرده
وقتي رئيس جمهور بچه بوده
چون رئیس جمهور اولش اصلا بلد نبود دستش بکنه توی دماغش
بهرحال
همه چیز داشت خوب پیش می رفت
و
ما داشتیم حال می کردیم
کاری هم به کار کسی نداشتیم
که امریکا
شبانه
حمله کرد به ما
بيانه اي هم داد
كه به خاطر والدين بچه هاي كشورهاي همسايه
كه نمي خواستن بد اموزي بشه واسه بچه هاشون
اين كار ما
و
ما شکست خوردیم
دیگه هم دستمون توی دماغمون نکردیم
چند سال بعد
زن
خانه دار بود
وقتی
مرد تاکسی رو فروخت و مغازه دار شد
مثل چند سال بعد
كه زن
خانه دار بود
وقتی مرد مغازه رو هم فروخت و دوباره راننده تاکسی شد
و باز هم مثل چند سال بعد
كه زن
خانه دار بود
وقتی مرد سکته کرد و مرد
تا اخرين لحظه هم خانه دار موند
اون وسط مسطها هم 3 تا بچه زائید
بالاخره هم مرد
زن نبود لامصب
يه مرد واقعي بود
كه تا اخر عمر سر حرفش موند
او
يك خانه دار بود
البته بعضي وقتها
غروبها مي رفت پياده روي با یه زن خانه دار دیگه که دوست دوران بچگیاش بود
وقتی
پدرش رفت
جنگ
او
۱ساله بود
و
وقتی پدرش زنده برگشت از جنگ
۶ ساله
بعدها
پدرش تعریف کرده بود
چند باری سردش شده بوده در جبهه های جنگ
و نزدیک بوده سرما بخوره
که خدا رو شکر به خیر گذشته
تیک
تاک
تیک
جنگ بعدی که شروع شد
او
مرده بود چند ماه قبلش
در اثر کهولت سن
حتی یک بار هم
نزدیک بود برنده جایزه بزرگ
قرعه کشی جوایز قرض الحسنه بانک سر کوچه شون بشه
مردی با اسمی مشابه او برنده شد
زنش مي گه
چرا ريشت نمي زني
مي گه
همينطوري
و دستش می کشه روی صورت زبرش
مرد خوبیه
از اون مردها که بهشون میگن
مرد خانواده
الانم
يه چند روزه كه ريشش رو نزده
تا خط ريشش رو بياره پائين تر
می خواد
واسه سالگرد ازدواجشون
زنش رو غافلگیر کنه
هر وقت
دلش مي گرفت
چمدانش را بر مي داشت
و دوري مي زد
در چندتائي پياده رو
كه
مسافرخانه داشت كنارش
و باز مي گشت خانه.
كارمند يكي از ادارات دولتي بود
و از بچگي
هميشه تصورات خاص خودش را داشت درباره
زندگي
چمدان
خيار و بعضي چيزهاي ديگر
مثلا
هيچ وقت در زندگي خيار پوست نمی گرفت
با پوست می خورد
روزهای سختی بود
همه می گفتند تو نمی توانی رضا
فایده ای ندارد
مادرت را ببین که چادر اصلا از سرش نمی افتد
دائی هایت هم كه همه لاغر
بعضی ها هم که می گفتند
خب شلوارهایت را بده خیاط بدوزد
که من می گفتم
نه اینقدر احمق نباشید
و حالا
تنها
یک سوراخ دیگر مانده
البته
من قصد دارم
وقتي بدون كمربند شلوار از پايم نيفتاد
باز هم كمربند ببندم
کلا
دوست دارم مردی شوم که شلوار از پایش نمی افتد بدون کمربند
ولی کمربند می بندد
بعضي از ما
در جائي كه به دنيا امديم
شبها می خوابیم
کنار زن و بچه
بعضي هم
در جائي كه به دنيا نيامديم
تعدادي هم
راننده کامیون می شویم
این چیزها در بيشتر مواقع
ربطي
به جهان سوم و حقوق بشر و از این جور چیزها ندارد
در هر کشوری
بعضي از پسر بچه ها
سر حرفشان مي مانند و راننده كاميون مي شوند
بزرگ كه شدند
ايستاده ام با يك پا
پاي ديگر به ديوار
سوت مي زنم
عاشقانه
زير پنجره اتاق
زني كه دوستم دارد
گوش به پنجره اتاقش چسبانده
در
طبقه 22 برجي بلند
البته که من
فراموش نمی کنم نقش مفيد اسانسور را
در برجهاي بلند
وقتی هوا سردشده
ناگهان
ما مردها
کاپشنهایمان را در اورده ایم
و انداخته ایم روی دوش زنهائی که همراهمان بوده اند
بعد لبخند زده ایم
و دستهایمان را در جیب شلوارهائي فرو کرده ایم
كه يا جين بوده
يا پارچه اي
يا كتان
خيلي وقت است كه شلوارهايمان همينها بوده اند